
کــنارش نشســتی توی کـافه وهوا ســرده ، گونه ت اناری شدهیکی با تو می شینه و سـهم منحالا دیــگه میـــز کــــناری شدهکـــنارت نشســته بــهت زل زدهدرست از همونــجا که جـای منههوا ســرده ، قهوه سفارش بدبنحســــاب دوتاتــون به پــای منهمیخوام جفتتـــونُ واسه اولیــــنقراری که داریــــــــد مهمون کنماگه عشـق بازی باهاش سختتهبگو مشتـــری ها رو بیـــرون کنمتا نزدیــک میشی به دستای اونهوا ســـــرد میشه توو پیراهنـــمتا شـالت رو می بندی به گردنشیه دردی می پیچــــه توی گـردنمهمیــــن که بــهت زل زده کافی...
ادامه مطلب
دوست من دیدنش آسان نبودپنجرهاش رو به خیابان نبوددوست من منظره بستهاشطارمی پر گل ایوان نبودطرح زمینی بزنم دوست رادوست من هیچ جز انسان نبودبا من و تو فرق زیادی نداشتاو فقط این گونه هراسان نبودمن پی دریوزه جسمم اگراو پی دریوزگی جان نبوددامنهای داشت پر از آبشارمنتظر رحمت باران نبودبد خبران آنچه از او گفتهاندبا دل خوش باورمان آن نبوددوست من با دل طوفانیاشجز پی آرامش طوفان نبوددوست من نقطه آغازهاستدوست من نقطه پایان نبودبا چه دریغی بسرایم از اواو که خود از خویش پشیمان نبود xa0...
ادامه مطلب